اگه حوصله داری بیا...

خونه ی من

سلام

یه تشکری مخصوص دارم از دوستای گلم که نگرانم بودن تو این مدت و همش

جویای احوالم بودن . فداتون بشم

خیلی دوستون دارم و ممنونم از همه محبت های قشنگتون

راستش اینو بگم که بیمارستانم شد همون نیمه خصوصی یعنی

مصطفی خمینی و به امید خدا چهار شنبه بیست مهر میرم صبح بیمارستان

تا فارغ بشم

از خدا خواستم که کمکم کنه و بتونم اسم تک تک کسانی که جز عزیزان من حساب

میشن رو ببرم تو اتاق عمل و لیاقت اینو داشته باشم که دعاشون کنم

همه چی رو از ساک بچه تا ساک خودم و لباسام و مدارک و اینام رو آماده کردم

و موهامو رنگ کردم و ابروهامو پهن برداشتم و کارامو کردم که برای بیمارستان آماده باشم

خونمو هم امروز تمیز کردم که خیالم راحت باشه مرخص میشم

خونه شلوغ نباشه

تو رو خدا دعا کنید همه چی خوب پیش بره و همه با هم خوب باشن

یعنی خونواده شوهرم با خونواده خودم

راستی مادر بزرگم هم که عمل کرده بود جواب آزمایشش اومد و خدا رو صد

هزار مرتبه شکر ریشه سرطان لعنتیش به کلی کنده شده

خدا رو شکر که به دعاهای ما به این خوبی جواب داد

الان و در حال حاضر بزرگترین حاجتم مادرمه به خدا...

دوست دارم که خدای مهربونم تو این موردم معجزه کنه و حاجت دلمو بده

اگه اون لحظه پیش بیاد قطعا جزء شیرین ترین لحظه های عمرم حساب میشه

الهی آمین

این چند روز خیلی میترسم  و نگرانم

همش یه حس غریبی دارم که قابل توصیف نیست

خدا به خیر بگذرونه

آخرین دکتر و سونو که رفتم گفت وزن جنین ۲۹۲۸ کیلو هستش و

ضربان قلبشم طبیعیه...مایع آمونیاکم طبیعیه..

دکترم گفت میتونی بیست و پنجم هم زایمان کنی ولی من بیستم رو ترجیح دادم

چون نمیخوام هول هولکی و غیر منتظره بشه یا

اینکه خدای نکرده به درد بیفتم و اوضاع سخت شه

شاید این آخرین آپم باشه تا قبل زایمانم و آپ بعدی بره برای بعد اومدن پسر عزیزم

راستی یه چیزی

چون میدونستم که اوضاع حاما از نظر مالی خوب نیست الان و برای خرج دکتر و بیمارستان

حدود ۶۰۰ و ۷۰۰ تومن رفته زیر بار قرض

به خاطر همین چون قبلنا بهش گفته بودم اگه بچه بیارم باید بهم طلا کادو بدی برای همین

چند وقت پیش گفتم میدونم شرایطتت رو و نمیخواد برای من کادو بگیری

عوضش وقتی زاییدم یه ماه بعدش بیا بریم برام لباس و مانتو شلوار بخر

ندارم و نیاز دارم گفت باشه

حالا امشب رفتم به کشوی کمدش سر و سامون دادم و تمیزش کردم و

وقتی رفتم سراغ کمدش که تمیز کنم

همه لباشاو ریختم بیرون که مرتب بچینم دیدم تو یه کیس مشکی یه جعبه کادو کرده

مثل عطر یا یه چیز تو این مایه ها میمونه

نمیدونم که برای منه یا نه

ولی حسم میگه برای منه

اینقد ذوق زده شدم و سورپرایز شدم

که حد  حساب نداره

میدونید درسته طلا نیست ولی برای من این ارزش معنویش خیلی بیشتره

که شوهرم بازم تو این موقعیتش به فکر بوده و نخواسته اون روز دست خالی

بیاد به دیدنم

اصلااااااااااااااااااا باورم نمیشه

دیدم هی سر شبی وقتی بهش گفتم میخوام کمدت اینا رو مرتب کنم

عصبانی شد و گفت دست به کمد اینا نمیزنی

خودم مرتب میکنم

ولی وقتی خوابید من رفتم برای تمیزی که اینو دیدم

بمیرم براش الهی

 

نونو جونم خواهر خوب و مهربونم جات خیلی بینمون وقتی بچه به دنیا بیاد خالیه

عزیز دلم...ولی من به شخصه همش تو رو تو خونه فرض میکنم و

باهات زندگی میکنم و وقتی بچه ام به دنیا بیاد

همش با خاله نوراش و به کمک هم تر و خشکش میکنیم

کاری میکنم از این فاصله دور و بدون اینکه ببینتت ولی عاشق خاله نوراش باشه

قول میدم

حالا میبینی

دارم گریه میکنم

بد جوری از دوریت دلگیرم...لعنت به این فاصله هاااااااااااااااااااااااااااااا

اگه تو الان پیشم بودی این چند روز مونده به بیمارستانم میومدی خونم

و بهم کمک میکردی مثل امشب که بهت نیاز داشتم که تنها نباشم

خودم تنهایی خونمو تمیز کردم

و کاکائو ها رو تو ظرف چیندم برای پذیرایی وقتی از بیمارستان مرخص میشم

و خودم همه وسایل رو تکی آماده گذاشتم دم در

وسایلای خودم و بچه رو

و ظروف مورد نیاز رو برای وقتی که مهمون میاد خونم رو آمده کردم

تا اون روز اگه هر کی باشه و بخواد پذیرایی کنه گیج نشه و هی بگه این کجاست و

اون کجاست

خیلی دوستت دارممممممممممممممممم

به امید دیدار هر چه زود تر

تونستی برام تا قبل چهارشنبه سوره انشقاق رو یه دور بخون

برای زایمان راحت و آسونه

دستت درد نکنه...ایشالله عکس هاتم خوب بشه و باب دلت در بیاد عزیزم

 

خب دوستای گلممممممممممم برام دعا کنید که

هم اول بچه و بعد خودم سالم بیایم خونه

منم اگه لایق باشم اونجا اسم تک تکتون رو میبرم

دوستون دامممممممم

فعلا

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1390ساعت 5:56  توسط مومو  | 

سلامممم احوال دوستان خوبین؟

عرضم به حضورتون که هنوز دکتر نرفتم و حتی تلفنی هم

وقت نگرفتم ...گفتم بزارم دیگه اوایل مهر برم چطوره؟

ولی از یه طرف میگم دیره و از مرداد تا الان نرفتم و دلم شور میزنه

حالا تا ببینم چی پیش میاد ...دیگه این که مادر بزرگم یه عمل سخت داشت

برای سرطانه گور به گور شده که فعلا عمل کرده و دو روز تمام

تو ای*سی*یو بود و امروز مرخص شد

و قرار شده آزمایش بگیرن ازش که ببینن توده ریشه داده به بقیه قسمت ها یا

نه..دعا کنید که ایشالله خوب شده باشه و همه چی تموم شده باشه

من رفتم بیمارستان ملاقاتش ولی حاما نتونست بیاد

چون باباش هم رفت بیمارستان و فتخشو عمل کرد و یه بیست روزی

میخواد خونه بمونه و استراحت کنه بنابراین حاما باید دیگه با داداشش از صبح تا

شب یک سره بمونه مغازه و به ملاقات نرسید

حالا اگه بشه فردا که جمعه است و کلا جمعه ها تا ظهر مغازه بازه و عصر میبندن

ببینم اگه پایه هست بریم و مادربزرگمو خونه داییم ببینه

چون مرخص شد داییم بردش خونه اش تا ازش مراقبت کنن

امشب هم تولد دعوت هستیم من و حاما

تولد دوستش ایمان هستش که قاطی گرفته و از ساعت ۸ شروع میشه

ولی من که با حجاب میرم و با اینکه میدونستن من

اهل این نیستم که شالمو بردارم باز تا الان کلی زنگ زدن که حتما با خانومت بیا

فکر کن همه هستن با خانوماشون و دوست دختراشون

رقص نور و کلی چیز میز

اونوقت من اون وسط با حجاب و حامله و بد تیپ،تازه ابروهامم گذاشتم پر شه

تا دم زایمانم و برای بیمارستان بردارم 

دیگه خلاصه تصور کن که چه تو اون جمع من حال بهم زن میشم

خنده داره.......ولی دیگه چی کار کنم عیب نداره

حاما خیلی دوست داره بره منم نمیتونم تنهاش بزارم

امیدوارم خوب تموم بشه

با اینکه اصلا حال و حوصله آنچنانی ندارم و روحیه ام کسل شده

شدید ولی باز توکل به خدا

چون من کلا نه تفریحی داشته ام تو این چند سال نه هیچ مسافرتی

به خاطر همین دیگه پوسیدم

از اون ور هم به جاش غم و غصه و فکر و خیالم زیاد بوده برای مامانم

و خواهرام دیگه ترکیدم

 

دیگه تا بیست مهر چیزی نمونده ... خیلی ترسم زیاد شده

خدا بهم رحم کنه

حالا پدر شوهرم با این همه داراییش رفته بیمارستان سید الشهدا برای

عملش ..اونوقت اونروز هم اون و هم مادر شوهرم دوتاشون وقتی حاما نبود

و من رفته بودم خونشون برای ملاقات میگفتن

آره تو هم برو اونجا برای چی میخوای شوهرت الکی یک میلیون و دویست هزینه کنه

برای بیمارستان نیمه خصوصی برو

سید الشهدا دولتی و تمیز و شیک خلاصه خودشونو کشتن اینقد تعریف کردن

گفتن برو و سر و تهشو با چهارصد پونصد تومن تموم کن

چون شما پس فردا خرج گوسفند که بخواین بکشین و دوا دکتر خودتو بچه ات تا چند

ماه و ختنه بچه وووو و کلی چیزا رو دارید

یعنی دیگه سر درد گرفتم از دست حرفاشون گفتم باشه بهش میگم

اونوقت تا حاما از مغازه اومد این دو تا لال شدن و انگار نه انگار

که چه بحث داغی بوده تا الان

من موندم با این همه مال و منال اینا چرا اینجورین

و تا این حد ناخن خشک عوض اینکه به پسرشون بگن ما کمکت میکنیم

حالا یا بلا عوض چون اونا نیاز ندان یا به عنوان قرض ولی

دریغ...اصلا هیچی

متاسفم

همینجوری زندگی کردن که الان اینقد وضعشون توپه حتما

دیگه به خدا گفتم خدایا تو رو خدا این ماه نهم رو هم زود تموم کن من فارغ بشم

خسته شدم تو این هشت ماه اینقد حرفهای جور وا جور از همه شنیدم

از همه بدم اومده به خدااااااااااااا

به حاما گفتم منو ببر اصلا یه بیمارستان دولتی من از این حرفها و حدیث ها راحت بشم

گفت من میدونم چی کار کنم به کسی ربطی نداره

شده ماشینمو بفروشم خرج همه چی تو و بچه رو میدم

تو دلم گفتم نمیان به تو بگن مخ من همش خورده میشه

دیگه کم آوردم

راستی هنوز هم وان بچه و البوم زیر دوش و ایناشو نگرفتیم

ببینیم قسمت میشه اینا رو بگیریم یا نه

دعا کنید یه کار خوب و درست حسابی برای خواهرم جور بشه

با حقوق و مزایای خوب

نونو جون عزیز دلم دوستت دارم

دلم برات خیلی تنگه کاش تو هم برای زایمانم اینجا پیشم بودی

برای بیمارستان و خونه در کنارم بودی و خواهر زادتو نگه میداشتی

اینو بدو خیلی دوستت دارم و همیشه روح و فکرم به یادته و در کنارته

خدا هر وقت بخوای الهی به تو هم یه بچه خوشگل بده

کارت نداشتم این چند روز بهت بزنگم ولی به یادت بودم

خیلی برای من و هممون عزیزی

دستت بابت زحماتت و غربتی که اونجا میکشی و دلتنگی که برای ما داری و

ذهن و فکرت که همش الکی برای ما مشغول نگه میداری،

درد نکنه.........بوس

برات از خدا طول عمر با عزت میخوام

 

دوستای گلم بازم میام و مینویسم به امید خدا

فعلا

قربون همتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 15:9  توسط مومو  | 

سلام دوستای مهربون با وفا حالتون چطوره؟الهی که همیشه خوش و سلامت

باشید

عید فطر با تاخیر به همگی شما مبراک باشه...شرمنده اینقد دیر به دیر

آپ میکنم آخه این بارداری مگه واسه آدم حال و حوصله و رمق میزاره

همش دوست دارم بیفتم یه گوشه و این وروجک جیگرم که تو شکمم غوغایی

برپا کرده و واسه خودش داره میترکونه...چون بچه ام ریزه میزه است قشنگ

از این ور دلم فوتبال بازی میکنه میره اون ور دلم

خلاصه که دارم میمیرم براش و چون حسش میکنم دیگه چشم انتظار اومدنشم

خیلی وقتا دیگه دردم میگیره شدید از حرکاتش

۲۹ مرداد وقت دکتر داشتم نرفتم گفتم چه پول الکی بدم آخرین بار که رفتم

آزمایشم رو دید و راضی بود و گفت تکونای بچه رو بشمار

اگه تو روز ده تا تکون خورد حداقل خوبه ولی اگه

کمتر باید بیای پیشم...منم همش میشمارم و حواسم هست این فسقلی

که چشم خدا بهش باشه ماشالله روزی ۳۲ تا تکون میخوره

حالا نه دقیق بگم ۳۲ شوخی بود منظورم اینه که خوبه و راضیم

همگی با هم بگید ماشااااااااااااااااااااااااااااااااااااالله

جونم براتون بگه که طبقه کمد رو انداختیم و قشنگ وسایلشو تو کمدش

مرتب چیندم و باباش براش رفت چند بسته مای بی بی دو تا چهار کیلو خرید

و تختش هم اومد و وصل کرد حاما با دقت،و رختخوابشو انداختم و

عروسک هایی که داشتم و تو این چند سال زندگی مشترک شوهرم برام

خریده بود رو دور تخت این فندق گوگولی چیندم و

تور بالای تختشم نصب کرد و خوب شد دیگه فعلا روروئک ایناشو فرمالیته

گذاشتم تو کمد چون خیلی جاگیر بود و فعلا نیازی بهشون ندارم

دیگه اینکه مادر شوهرم وقتی تخت رو خرید لوازم بهداشتیه بچه رو هم با

سماور و قوری و کهنه براش خرید

منم تا ماه رمضون تموم شد شوهر گرام رو انداختم تو خونه تکونی و گفتم ماه دیگه میخوام فارغ شم

باید خونه تمیز باشه ... دیگه هلاک شدییم واااااااای

حاما همه پرده ها رو در آورد و من شستم و اون وصل کرد و پنجره ها رو تمیز کرد

و دیوارا رو دست نزدیمم چون تازه رنگ نقاشی کردییم...دیگه مبلا رو جابجا

کرد و زیر همشون رو تمیز کرد و کمد های اتاق رو دستمال کشید و دریچه های

کولر رو تمیز کرد و تمام در های خونه رو و خلاصه زیر و رو

منم که با اجازتون هر چی قابل شستن بود شستم از کریستال و کوسن و

سفره خونه سنتی که دارم و ملحفه و رو بالشتی و چادر نمازام و خلاصه

همه چی...خونه منم که پر جیجیک پیجیک...دیگه داغون شدم

آشپزخونه که فقط ۳ روز توش بودم تا تموم شد

خلاصه الان تموم شده و خیالم راحته

راستی عکسمون هم اومد خیلی جیگر شده دست عکاسمون درد نکنه

دست حاما هم درد نکنه که این هزینه رو داد

حالا اواخر شهریور میرم دکتر ... با اجازتون الان توی هشت ماه هستم ...فکر میکنم

شکمم یه کمی بزرگتر شده و بچه کمی وزن گرفته...تاریخ زایمانم رو

بیست مهر ماه زده....تا ببینیم بی قضا بلا چی میشه...فقط دیگه باید کم کم

ساک بچه و خودم رو برای بیمارستان ببندیم با مامانم و خاله ام

دیگه احساس ترسم داره شورع میشه

آخه من تو عمرم یه بار هم تو اتاق عمل یا بیمارستان نرفتم

حالا چی کار کنممممممممم

راستی بچه ها چند وقته نزدیک یک ماه هستش که بالای دلم یعنی نزدیک معده

سمت چپ اندازه یک سکه میسوزه و انگار دارن توشو خالی میکنن یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدشم یه سوال دیگه یه موقع هایی یعنی اکثر اوقات شکمم

تو یه قسمت خاص تکون های ممتد میخوره مثل ضربان قلب ولی محکمتر و کند تر

اون یعنی چی؟؟؟؟؟؟

یه وقت سمت راستم اینجوری میشه یه وقت سمت چپم یه وقت بالا یه وقت

پایین

نمیدونم والا همش نگران میشم

دست خودمم نیست...چه قد نوشتم خسته شدم...

دوستون دارم مواظب خودتون باشید

بازم میام که بنویسم

فعلا در پناه خدای مهربون

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 21:10  توسط مومو  | 

سلامممم

خوبین؟شکر خدا

خوش به حال اونایی که تو این ماه هم دعوت میشن افطاری هم

بقیه رو دعوت میکنن افطاری خونشون...من عاشق مهمونی دعوت شدن هستم

تو ماه رمضون ولی حیف توفیق حاصل نشده که برم خونه کسی برای افطاری

یعنی هیشکی دعوت نکرده و منم که نمیتونم امسال مهمونی بدم ..حیف

فقط یه جمعه افطاری خونه مادر شوهر دعوت شدیم با جاریم اینا

که خوب بود و افطاری آش بود با نون پنیر اینا و شام هم برنج تو خونه گذاشته بود

با کباب و جوجه کباب از بیرون

اینقد کار کردم کمرم نصف شد دیگه و خستگی به تنم موند

بی خیال...حاما تا الان همه روزه هاشو گرفته بنده خدا منم افطاری براش میبرم

در مغازه آخه میومنه مغازه تا پدرشون که روزه هستن افطاری تشریف ببرن خونه

اینم از این...دیگه اینکه رفتم دکتر و قند حاملگیم در حد خوبیه و دکتر

راضی بود ولی گفت اگه رعایت نکنی باز میره بالا و خطرناکه

بعد فشارمو گرفت و صدای قلب بچه مو شنید و راضی بود

فقط از وزن من و بچه یه کمی نگران بود چون دو ماهه که ۵۸ کیلو موندم و تغییری

نکردم و گفت بچه در حد بیست و نه هفته اش رشدشو کرده ولی ریزه میزه

و خیلی ظریف هستش گفت بخور خوب تا بچه ات وزن بگیره

گفتم باشه

دیگه اینکه وسایل بچم اومد آخ جون خیالم از بابت این راحت شد

کریر و روروئک و ساک و آغوشه بچه رسید به دستم خداروشکر

فقط مونده تخت که مادر شوهر سفارش داده برام بیاد که گفته ۵ شنبه میاد

و این یارو هنوز طبقه کمد بچه رو نیاورده

و هنوز لوازم بهداشتی و وان حموم مونده که بخریم

که ایشالله اینا رو هم انجام میدم

راستی یادم رفت بگم که شب عروسی پسر خالم تو تهران

من و حاما وقتی آماده شدیم رفتیم عکاسی که قبلش وقت گرفته

بودم و عکاس خانوم میخواستم و رفتیم و یه دو تا عکس گرفتیم برای یادگاری از

دوران حاملگییم ... یکیش اسپرت و یکیش با لباسای مجلسیمون

فکر کنم خیلی ناز بشه

که اونم هنوز عکس رو بهمون نداده

و امروز زنگ زدیم گفتیم پس این عکس چی شد که گفت اوائل هفته آمادست

خبرای تازه همینا بود

من برم مواظب خودتون باشید

مامان منوووووووووووو تو ماه رمضون خیلی دعا کنید

دست گلتون درد نکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 3:32  توسط مومو  | 

سلامممممممممممم

هر کسی میتونه روزه بگیره خوش به سعادتش من رو هم که معذورم دعااااا

کنه..عاشق این ماه هستم با همه خوبی هاش و اعمالش و حتی

سریال هاش و برنامه ماه عسل...تا ببینیم مجریش امسال کیه؟

عوض شده یا همون احسان علیخانیه!

جونم براتون بگه که عروسی پسر خالم تو شمال که من نرفته بودم به خوبی و

خوشی برگزار  شده بود و اینجا هم ۵ مرداد یعنی روز تولد پسر خالم عروسی بود

و من رفتم و خیلی خوش گذشت و ایشالله به حق ۵ تن خوشبخت

بشن..دیگه اینکه وسایل های بچم که خاله نونوی مهربونش داده بود از آلمان

به دستم رسید و خیلی خوشم اومد و کلی بوسشون کردم و دلتنگ شدم

فدای اون دستای زحمتکش خواهرم بشم من

من فقط میتونم بگم که دوستش دارم و مخلصشم و مادی براش نمیتونم کاری بکنم

به جاش تا بتونم معنوی در خدمتشم

دیگه آقا مظاهری هم اومد و اندازه طبقه کمد رو گرفت که برای بچم طبقه بزنه

نمیدونم اینو گفته بودم یا نه...که هنوز نیاوره طبقه رو

تا فردا و پس فردا هم کریر و روروئک اینای بچه هم میرسه ولی رفتم تخت رو کنسل

چون مادر شوهر خواست خودش بره برای بچه تخت بگیره به عنوان کادو منم

باهاش رفتم و انتخاب کردم

بد نیست چوبیه و تا ۴ سال میتونه روش بخوابه کلا تخت و خوش خوابش و تور و اینا

شد صد و شصت و خورده ای..

دیگه ۸ مرداد یعنی شنبه هم با جاری جان رفتم آزمایش قند دادم که ببینم در چه

وضعیتی هستم که دیگه فردا باید جوابشو بگیرم و ۱۵ مرداد ببرم برای

دکترم ببینم که اومده پایین قندم و نرمال شده یا نه هنوز بالا هستش!!!!!!

حالا باید هر وقت تونستم برم لوازم بهداشتی برای پسرم بخرم با

وان تو حموم

همین

تو ماه رمضون منو دعا کنید تو رو خداااااا

مواظب خودتون باشید

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 2:15  توسط مومو  | 

سلام احوال شما؟خوب هستین؟

خدمت شما عرض شود که این هفته تموم شد و تخت اینای بچه ام نیومد رفت برای

هفته جدید..به حاما هم گفتم به این آقای مظاهری زنگ بزنه و بگه

بیاد تو کمد قند عسل یه طبقه بزنه تا وسایلاش رو راحت تر و منظم تر بچینم

گفت حالا سوریه رفته و بعدا زنگ میزنه..یه سری وسایل هم خاله نونوی گلش

از آلمان برای نی نی فرستاده که هنوز به دستم نرسیده

الهی که من فدای این خواهر مهربونم نونو عزیز بشممممممممم

خوش به حال بچم که همچین خاله با این دل مهربون و بزرگ داره

دیگه همینطوری منتظرم تا وسایلش بیاد که فعلا خبری نیست..دو روز پیش یعنی

۵ شنبه با خاله کوچیکم لیلی رفتیم که مانتو و کفش و شلوار و شال و اینا میخواست خریدیم

و عروسی پسر خاله وسطیم خاله زری ۲۷ تیر یعنی دوشنبه است که رفتیم برای

عروس با خاله لیلی بعد خریدش دسته گل مصنوعی سفارش دادییم که

گفت جمعه آمادست با تزئین..چون عروس اهل لاهیجان دوشنبه اونجا یعنی شمال

یه عروسی میگیرن و ۵ مرداد تو تهران یه عروسی تو تهران

به خاطر همین دسته گل مصنوعی براش گرفتیم که دو جا استفاده کنه و بعد تا هر

وقت بخواد براش یادگاری میمونه..دیگه بعدش رفتم خونه خاله لیلی و

شام خوردیم و حاما هم اومد و شامشو خورد و دو اینا اومدیم خونمون

دیگه جمعه هم چون خاله فاطی یکی دیگه از خاله هام هستش،چند روز پیش

یه حالت شوک عصبی بهش دست داده بود ،قرار گذاشتم با لیلی و شوهرش

که بریم خونه اش عیادت و حالش رو جویا بشیم

که ساعت ۶ با ماشین حاما راه افتادیم و سر راه رفتیم گل فروشی گل عروس رو گرفتیم

و رفتیم خونه خاله فاطی و خوب بودن و بعد هم خاله زری با عروسش اومدن اونجا

که هم سری به خواهرش زده باشه و دسته گل رو تحویل بگیره

که همگی خیلی خوششون اومد از گل..خلاصه یه یک ساعت و نیم نشستیم و اومدیم

دیگه لیلی گفت بریم یه جا بیرون شام بخوریم که رفتیم رستوران دی و

همبرگر خوردیم

و بعد رفتیم خونه خاله لیلی که برای عروسی اصلاح ابروش کنم و دیگه زود

کارش رو انجام دادم و اومدیم خونه که فردا باید برم وقت دکتر دارم که

جواب آزمایشم رو هم نشون بدم

ساعت ۵ وقت دارم با خاله ساعت ۳ تو مترو قرار گذاشتم که بریم

چون حاما در مغازه است و نمیتونه بیاد

همین

تا بعد فعلا حق نگهدارتون

+ نوشته شده در  شنبه 25 تیر1390ساعت 3:20  توسط مومو  | 

سلاممممم

خوبین؟رفتم وب بی بی صحرا و نماز شب یاد داده بود خوندم و خیلی

خوب بود دست گلش درد نکنه

تا جایی که یادم بود هم همه رو دعا کردم

۵ شنبه هفته پیش با مامانم و خاله کوچیکم و ففر خواهر کوچیکم رفتیم

و خورده ریزای سیسمونی بچه مو خریدییم و موند تخت و کریر و روروئک و

ساک بچه با آغوشه که اونم سفارش دادم و قرار بود تو این هفته برام بیارن

که فعلا خبری نشده

همه چی رو مختصر و مفید گرفتیم چون بچه ام تو اتاق خودمه و

خونه ام یک خوابه است به خاطر همین همه چی باید جمع و جور تهیه

میشد

دیگه شنبه هم باید برم پیش دکترم

آزمایش خون و آلبومین برام نوشته بود که دادم و الان باید جوابشو ببرم براش

فقط قند حاملگیم یعنی بعد از ناشتا بالا هستش و باید رعایت کنم

حالا چی رو نمیدونم باید دکترم بهم بگه

چون اینو مسئول آزمایشگاهه به حاما گفته وقتی رفته جواب رو بگیره گفته قند ناشتاش خوبه ولی

تست قند بعد از ناشتاش بالا هستش و باید یه کمی مراعات کنه

دیگه همیناااااا

پاره تنم قسمتی از وجودم تو دلمممممممممممم همش وول میخوره

و آتیش میسوزونه ولی امروز کلا خیلی خیلی آروم و آقا بود

نگرانش شدم.. نه اینکه همیشه بیش از حد تقلا میکنه روزایی که آرومه حس میکنم

نکنه خدای نکرده بند ناف یه جاش گیر کرده باشه

راستی با اینکه دیگه دارم میرم تو هفت ماه به اون صورت بزرگ نشدم و

ریزه میزه موندم...هه هه

بازم میام بووووس

فعلا

چاکرییییییییییییییم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 3:31  توسط مومو  | 

سلام دوستای گلممم

خوب هستین شکر خدا

خوش میگذره..سلامتین...از خدا میخوام همیشه اوضاع بر وفق مرادتون باشه

اومدم این پست رو ویژه اختصاص بدم به یه خونواده که خیلی خیلی واجب بود

تا در موردش صحبت کنم

گفتم تو این ماه که ماه رجب هستش این موضوع رو به شما بگم تا اگر دوست

داشتین و مایل بودین تو این امر با من و دوستای دیگه ام شریک بشین

اومدم بگم که یه خونواده سید هست از آشناهای خاله ام که دو تا بچه داره

و پدر ندارن ولی خیلی خیلی آبرومند هستن و ما هر ماه تا جایی که

بتونیم هر کدوممون در حدی که توان مالی داشته باشیم بهشون برای

امورات زندگیشون کمک میکنیم

خدا رو شکر با یه سری کمک ها تا الان زندگیشون شکر خدا گذشته

گفتم اطلاع بدم بگم اگه دوست دارین ثوابی ببرین و دعای خیر پشت سرتون باشه

و لااقل عاقبت بخیری برای خودمون چه تو این دنیا چه اون دنیا ببریم شما هم

میتونین سهیم بشین حتی با یه کمک اندک ...

راه دوری اصلا نمیره چون برای خونواده سید اولاد پیغمبره

اگه مایل بودین به این شماره که پایین صفحه مینویسم کمک های مالی خودتون

رو بفرستید

و به آشنا ها یا خونواده هم اگه خواستین اطلاع بدین

این شماره کارت عابره برای بانک پاسارگاد...خواستم بگم اشتباه نشه

شماره حساب نیست شماره کارت هستش و راحت تره

اگرم هر کسی کمک کرد بیزحمت بیاد تو نظرات خصوصی برام بنویسه تا بدونم

که چه کسی بوده

فدای همتون بشمممم دوستتون دارم

۵۰۲۲۲۹۱۰۱۲۴۰۸۶۶۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 4:5  توسط مومو  | 

سلام جیگر طلا های من الهی که من فدای این لطف و محبتتون بشم

چه قدر شما ماه و مهربونین من که کلی خجالت کشیدم

اومدم براتون بنویسم که من رفتم آزمایش خون دادم و شکر خدا همه چی

نرمال بود و رفتم برای تست غربال گری تو دوازده هفتگیم که

گفت میشه ۱۵۵ هزار تومن من و حاما دوددددددد از سرمون بلند شد

و وقتی رفتم برای غربالگری اول یه آزمایش خون ازم گرفتن و بعد هم منو

بردن برای مشاوره و بعد از اون سونوگرافی مخصوص غربالگری

تا رو تخت دراز کشیدم

دکتر گفت به ال*سی*دی روبرو نگاه کن و بچه اتو ببین ای جانمممممممممم

خداااااااااااااااااااااااااااااا

نمیدونین چه بزرگ شده بود ماشالله همه چیش معلوم بود

سرش  که از همه چیش گنده تر بود و بعدم بدنش و دست و پاهاش

انگار که یه حالت سکسکه داشته باشه هی میپرید بالا پایین و هی

دست و پاش تکون میخورد وروجک

اهان راستی ناگفته نماند که کوه خمیر م*ش هم باهامون اومد من که اینقد

دق و حرص خوردم که نگوووووووووووووووووو

خلاصه عوض اینکه تو اتاقم بزاره حاما بیاد و بچشو ببینه تا منو صدا کردن برای سنو

اونم با من دوید تو اتاق و کیف میکرد و خوشحال بود منم رو رو گذاشتم کنار و گفتم

بیزحمت حاما رو برین صدا کنین تا بیاد و بچه رو ببینه

اونم رفت و جاش حاما اومد و دکتر میگفت که بچهتون تنبل و خوش خواب هستش

و تکون زیاد نمیخوره

حاما هم میگفت به مامانش رفته

خلاصه دو روز بعدش رفتیم جواب رو گرفتیم و بردیم برای دکتر گفت بچه سالمه

و همه چی خوبه و وضعیت آزمایش های منم برای دیابت و تیروئید

خوب خوب بود خدا رو شکر...فقط گفت دهانه ی سرویکس یا نمیدونم سلویکس

من اگه ثابت بمونه که هیچ ولی اگه اگه بزرگتر بشه باید از داخل دوخته بشه

چون اگه دوخته نشه باعث زایمان زود رس تو ۶ یا ۷ ماهگی میشه

حالا برای ۲۴ اردیبهشت برام سونو نوشته تا طول دهانه رو اندازه بگیرن اگه خوب بود

که هیچ اگه نه باید عمل بشم

دعاااااااااااااااااااا کنین به عمل نکشه من طاقت ندارم و میترسم دعا کنین بی دردسر

تا ۹ ماهگی طاقت بیارم

اینم از این

حالا دارم دنبال یه بیمارستان دولتی خوب یا نیمه دولتی میگردم

چون بیمه تامین اجتماعی دارم و بیمه تکمیلی ندارم که به دردم بخوره

و حاما میگه اونقدر پول ندارم که بفرستمت بیمارستان خصوصی

حالا نمیدونم کجا برم

البته بیمارستان دولتی زیاد هست ولی نمیدونم کدوم خوبه یا کدومشون منو

سزارین میکنن چون من از طبیعی وحشت دارم

تا ببینم خدا چی میخواد

قربونتون برممممممممممممم فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 16:36  توسط مومو  | 

سلام خوب هستین همگی ؟؟ سال نود رو به همگی تبریک میگم و

از خدا میخوام که هر چی خیر و برکت تو دنیا هستش نصیبتون کنه

بعد از مدت ها وقتی میخوام بنویسم چه قدر سختمه و دستم به نوشتن نمیره

ولی چون خیلی دیگه این چند وقت دلتنگ نوشتن بودم

گفتم بیام و حتی اگه شده چند خط بنویسم.

جونم براتون بگه که تو ماه بهمن من دیدم که قاعدگیم عقب افتاد و چون همیشه

تاریخم منظم بود دیگه فهمیدم که یه خبرایی شده..

البته اینم بگم که یه سه چهار ماهی بود که خودمون تصمیم گرفته بودیم که

دیگه مامان و بابا بشیم

خلاصه وقتی دیدم که این تاخیر قاعدکی به ۱۰ روز رسید رفتم و تست بارداری

از طریق آزمایش خون دادم و نتیجه مثبت بود

و من لکه بینی داشتم و رفتم دکتر و گفت خطر سقط جنین زیاده

و نباید کار سنگین بکنی و تو نشستو برخاست باید احتیاط کنی و دارو بهم داد

که تا حدودی رحم رو سفت کنه تا مانع خونریزی بشه و خدا رو شکر همین هم

شد و من لکه بینی بعد چند وقت قطع شد و یه دو سه باری هست که دکتر

وقت داده که برم پیشش تا تحت مراقبت باشم و گفت که تا الان

همه چی میزونه و مشکلی نداری و قبل از عید یعنی ۲۱ اسفند که رفتم

پیشش گفتم میتونم برم دید و بازدید و خانوم دکتر گفت برو ایرادی نداره

فقط اجیل و شیرینی و غذای شور نخور ..چون فشارمو که گرفت

گفت فشارت بالا و نباید اینجوری باشه

منم که خدا رو شکر بد نیستم ولی تا الان گلاب به روتون یه ۸ دفعه ای هر چی

خوردم رو برگردوندم ولی شکر خدا بقیه روزها خوب بودم ولی بی حال و جونم

و رمق هیچ کاری رو نداشتم به خاطر همین برای آپ کردن هم تنبلی میکردم

ولی با هر برنامه ای بود تو عید رفتیم خونه اقوام و همه هم اومدن بازدیدمو پس دادن

و تا الان سال بدی برامون نبوده..دیگهههههه اهان دکترم آخرین باری که

رفتم پیشش گفت بخواب تا از رو دلت معاینه ات بکنم منم رو تخت دراز کشیدم

و دستگاه رو گذاشت رو شکمم و بعد از چند ثانیه ای اینور اون ور کردن

صدای قلب بچه رو شنیدیم و از خوشحالی نمیتونستم

خنده مو جمع کنم و دکتر هم میگفت میشنوی این صدای قلب بچته و کاملا

طبیعی و نرمال میزنه واییییییییییی نمیدونین اینقد تند تند این قلبش میزد که حد و

حساب نداشت

بعد دکتر گفت برای ماه دیگه یعنی فروردین باید بری آزمایش دیابت و تیروئید.. اینا

رو بدی و جدا از اون باید بری و تست غربال گری(نمیدونم با این غ هستش یا این ق)

بدی تا از سلامت بچه مطمئن بشیم

که منم امروز قرار بود که زنگ بزنم به آزمایشگاه برای تست غربال گری

و وقت بگیرم که گفت ۲۱ فروردین یعنی روز یک شنبه ساعت ۹ بیا

و ممکن جوابش تا یک هفته طول بکشه . گفت که الان شما یازده هفته و یک

روزتونه و باید برای این تست وارد دوازده هفتگی شده باشید

دیگه تا اون روز هم میرم اون آزمایش اولی رو میدم و هم یکشنبه میرم

برای غربال کردن بچه

و بعدش که جواب ها رو گرفتم میبرم پیش دکترم که ببینم نظرش چیه

دعا کنید که بچه صحیح و سالم باشه و مشکلی نداشته باشه

دعا یادتون نره

به امید خدا دیگه زود به زود میام و مینویسم

حالا اینجا رو داشته باشید مادر شوهرم یعنی کوه خمیر دلش خوشه

میگه اگه پسر بود اسمش رو بزار یاسر یا فاروق اگرم دختر بود بزار مائده یا فائقه..

اووووووووووووووووووهه.....دارم بالا میارم وای که چه قدر بعضیا این

جرات و جسارت رو به خودشون میدن که برای بچه یه شخص دیگه با جدیت اسم

انتخاب کنن...هه هه هه...منم دیدم ول نمیکنه و هر موقع منو میبینه همینو میگه

گفتم تا ببینیم خدا چی میخواد

خدا به داد من یکی برسه با این دور و بری هامممممممممممم

اینقد خواهرام نگی جون عشقولی و ففر کوچولو و نونو خوشحالن که نگوووووووو

بمیرم براشون که با این چیزا اینقد ذوق زده میشن

حاما هم که بد نیست و خوشحالیشو یا نشون نمیده یا اصلا خوشحال نیست

ولی حالا بزار بچه بیاد اون موقع تازه متوجه میشه

همینا

برم به دوستام سر بزنم

بوووووس بای تا های

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 16:33  توسط مومو  |